My feelings and thoughts

 

انا الله و انا الیه راجعون

افسوس و هزاران افسوس!‌وای بر این روزگار.....

عباس معروفی:

انتخاباتی که می‌توانست به عنوان یک نمایش انسانی و مدنی، و نیز نقطه‌ی عطفی در تاریخ اصلاحات، سرنوشت ملتی را به سوی آینده‌ای پرامید رقم بزند، در یک طراحی سیاسی و نظامی تبدیل به یک کودتای مخملی شد. آنچه از بین رفت، نفت یا ثروت نبود، آبروی رهبر نبود، میلیاردها دلار غارت از خزانه‌ی دولت هم نبود، بلکه این بار رأی و ایمان مردم ایران بود. چیزی که به یغما رفت، اعتقاد و اعتماد جوانان بود. آنها با کمال ادب و احترام، اعتبارشان را هزینه کردند و در ازای آن کتک خوردند. در بهت، که همه چیز بهت‌آور بود.

وقتی به پیشینه‌ی کودتاها نگاه کنیم درمی‌یابیم که یکی از مشخصه‌های کودتا وقاحت است. و کودتای 22 خرداد به عنوان وقیحانه‌ترین کودتای تاریخ به ثبت رسید.

کودتاچیان آنقدر ناشیانه تا اینجا پیش آمده‌اند که نشان می‌دهد مغز متفکر ندارند، و در ادامه‌ی همین کارزار دچار خطاها و غلط‌هایی می‌شوند که خود در دامش گرفتار خواهند آمد. آنها آنقدر ناشیانه چاه می‌کنند و ناشیانه راه می‌روند که خود در چاه خواهند افتاد. این مثل روز بر من روشن است، و دولت قانونی میرحسین موسوی می‌تواند از همین زاویه هوشمندانه راه مردم را روشن کند.

کروبی زنده باد، موسوی پاینده باد

تقلب دو درصد،سه درصد نه پنجاه و سه درصد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ - incomplete

انتخابات دهم

چندین ماه بود که از دنیای وبلاگ نویسی به دور ماندیم. اما انتخابات دلیلی شد برای نوشتن.

اول این رو بگم که من قبلا هم برای انتخابات مجلس هشتم مطلب نوشتم و دلایل خودم رو برای شرکت در انتخابات از سخن شهیر شهید ثالث بیان کردم و فقط این رو میگم که شمایی که میگی باید انتخابات رو تحریم کرد...تحریم کردن دقیقا برابر با رای دادن به آقای احمدی نژاد هستش و اگر به آقای رضایی رای بدی بهتر از اینه که رای ندی!

امشب پای حرفهای ٢ تا نامزد انتخاباتی نشستم. جناب موسوی حرفهای نسبتا خوبی زدند که باید دید در آینده چگونه خواهد بود....البته که بنده به خاطر پدرم که چندین سال در دوران نخست وزیری جناب موسوی کارمند دولت بودند و از کارهای خوبی که ایشون در ٨ سال جنگ انجام دادن برام گفتن به ایشون رای میدم.

ازتون می خوام که سخنان آقای احمدی نژاد در جمع مردم سمنان رو در مورد عهدنامه سعدآباد که در زمان آقای خاتمی بسته شد بخونین که چند تا اشتباه بزرگ داره و من از جناب رئیس جمهور میخوام بپرسم چرا کسانی این اطلاعات غلط رو براتون جمع می کنن؟ و چرا دوباره این اطلاعات اشتباه رو در جمع دانشجویان تکرار می کنین؟‌یعنی مگر میشه که رشته دانشگاهی مربوط به انرژی هسته ای بسته بشه اون هم با یک عهدنامه بین المللی؟

 جناب احمدی نژاد کاندیدای محترم انتخابات ریاست جمهوری دهم اینها حرفهای شما در سخنرانیتون برای دانشجویانه که مسقتیم نقل قول می کنم از سایت آفتاب: در جایی از سخنرانیشون گفتن:

(( آقایی هر روز تهمت می‌زند و توهین می‌کند، از او پرسیده‌اند که چرا به فلانی توهین می‌کنی؟‌ می‌گوید احمدی‌نژاد ما را تحویل نمی‌گیرد. من می‌گویم صدها هزار ساعت نوکری آن روستایی دور افتاده را که زیر چرخ برنامه‌های توسعه‌ شما له شده است و یک ثانیه دست‌بوسی آن کشاورز و کارگر را به صدها ساعت نشست و برخاست همراه با تعریف شما عوض نخواهم کرد. بدانند تا روزی که این دولت است هرگز، هرگز منافع ملت را فدای زیاده‌خواهی‌ها، پروریی‌ها و زیاده‌گویی‌های یک مشت آدم پرادعا و بی‌خاصیت نخواهد کرد))

و در جای دیگه درهمون سخنرانی گفتن:

((برخی می‌خواهند با زمینه‌چینی به انتخاب ملت ایران خدشه وارد کنند. من به ملت ایران و شما می‌گویم؛ هوشیار باشید به هر کسی که می‌خواهد این کوچک‌ترین ملت ایران را یعنی احمدی‌نژاد را تبلیغ کند، می‌گویم حق ندارد نسبت به دیگران اهانت کند))

آقای کاندیدا شما که خود به همه توهین می کنی و به یار امام خمینی در طول ٨ سال جنگ توهین بی خاصیت بودن می زنی...کسی که مملکت رو اداره می کرد و باعث شد مردم سختی کمتر بکشن...کسی که همیشه مورد تایید امام بودن...چطور از بقیه می خوای که توهین و اهانت نکنن؟ آیا از بیان واقعیت ها می ترسید؟ آیا بیان مشکلات مردم توهین و اهانت است؟ اگرمشکلات نیست رفع ابهام کنید اما چرا خودتون توهین میکنین؟

در همین سخنرانی گفتید:

((امروز شرکت‌های شرقی و غربی و استکباری و غیراستکباری برای گرفتن پروژه از ایران با یکدیگر مسابقه گذاشتند و سر و دست می‌شکنند. در طول این چهار سال چه اتفاقی افتاد، یک بار دیگر ملت ایران مصدر و فعل توانستن را هجی کرد و در یک عرصه‌ سنگین جهانی اثبات کرد که ما می‌توانیم))

کدام شرکت شرقی و غربی برای پروژه ها آمده اند؟ کدام تحریم شکسته است؟ آیا واقعا اینطور است؟‌آیا مدرکی دارید؟

به امید تغییر!

این مطلب رو من به کمک برادرم که از اینترنت مخابرات ایران استفاده نمیکنه در سایت بالاترین گذاشتم. از مدیران بالاترین میخوام سیستم https بالاترین رو دوباره تعمیر کنن چون من با خطوط adsl صبانت نمی تونم باز کنم سایت رو و  در این دوران انتخابات به شدت دلم می خواد بتونم نظرات مختلف رو بخونم.

با تشکر فراوان!

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ - incomplete

بدرود امپراطوری که گریه هایت هم سانسور می شود...!

افشین قطبی رفت...به قیمت بیشتر از یک سال خون جگر خوردن....به قیمت سفید شدن موهایش...مربی که یک سال با مدیریت قدیمی باشگاه پرسپولیس کار کرد و این تیم رو قهرمان لیگ برتر ایران کرد دیگه دوام نیاورد....دیگه نتونست جو فاسد این مملکت رو تحمل کنه..از همون روزی که برای  سال دوم با مدیریت جدید قرارداد بست می دونست که آب خوش از گلوش پایین نمیره...می دونست که کسی بهش رحم نمی کنه....اشتباه نکنین..هیچ مشکلی از قطبی نیست...مشکل از مدیریت باشگاه بود و کرسی های بالاتر باشگاه...همون کسایی که چشم دیدن مدیریت قبلی رو نداشتن حالا هم کار خودشون رو کردن و مجبورش کردن که بره....ناراحتی همه اینها واسه هواداران قرمز  به کنار....اما امشب که از شبکه 1 اخبار سراسری ساعت 7 قطبی رو نشون می داد که داره ایران رو ترک می کنه...موقع جواب دادن به سوال های خبرنگار باشگاه خبرگاران جوان بغض توی گلوش گیر کرد و نتونست حرفاشو ادامه بده...خبرنگار ازش پرسید که آقای قطبی چرا بغض کردین؟ و جواب داد که من این باشگاه رو دوست دارم از صمیم قلب..من به هیچکس توهین نمی کنم و به همه احترام میگذارم....و موقع گفتن این حرفها اشک از چشمهای افشین امپراطور جاری شد...اما اون کسایی که موجب رفتنش شدن حتی برای آخرین بار هم بهش رحم نکردن..چون اخبار ورزشی ساعت 9:30 شبکه خبر اون قسمت از صحبتهای افشین رو که با اشک همراه بود سانسور کرد...و فقط قسمتی رو نشون داد که افشین لبخند می زد...طوری سانسور کردن که انگار از رفتن خوشحاله و خودش دوست داشته که هرطور دلش می خواد رفتار کنه....!

مدیریت باشگاه پرسپولیس باید پاسخگوی اشکهای سانسور شده افشین قطبی باشه....باید پاسخگوی میلیون ها طرفدار این تیم باشه....!!!!

بدرود امپراطور....از این سانسور شدن اشکهات میشه فهمید چقدر سختی کشیدی....کسی اینجا قدر تو رو نمی دونه...

کاش میشد حرفهای من رو بشنوی..با اینکه نه قرمز هستم و نه آبی..اما خیلی دوستت داشتم....!

بدرود امپراطور!

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ - incomplete

می تونیم به تغییر باور داشته باشیم!

عمر چه زود میگذره....امروز خودمو جایی دیدم که به نظرم برام زود اومد که قرار باشه اینجا یکسری کارایی انجام بدم...وقتی دوستامو می دیدم که این قضیه براشون چقدر راحت و جالبه از خودم می ترسیدم..از تنبلیم.  آیا تنبلی و عدم مسئولیت پذیری به هم مربوط میشن؟ به نظرم آره و از همین هست که می ترسم...هیچ وقت فکرش رو نمی کردم که اینقدر زود نوبت من بشه که برم توی یک کارخونه و از من بخوان مثلا خط تولید این کارخونه رو اصلاح کنم....یا اینکه ساعت ۵:۴۵ صبح ٣شنبه ها فلان جا باشم که مینی بوس کارخونه بیاد دنبالم و من تا ساعت ٢:٣٠ اونجا باشم و کار کنم...اما واقعا تمام این ٨ ساعت من کار می کنم؟ کار مفید و پربازده...؟!!!!! هرچی بیشتر فکر می کنم می بینم مهندسی صنایع هم عجب کار سختیه!! من اصلا اونقدر بزرگ نشدم که بخوام ٨ ساعت کار کنم؟!!‌ناراحت

کنکور ارشد هم که داره شروع میشه و ما همینطور خوشحال واسه خودمون می گردیم...البته که آزمایشی شرکت می کنیم...اما خوب آدم دوست داره که قبلش خونده باشه..البته که آدم خیلی چیزا هست که دوست داره اما انجام نمیده...!

هرچی می خوام با تظاهر و دورویی بجنگم بیشتر سراغم میاد...احساس می کنم توی دانشگاه زیاد از حد مصنوعی رفتار می کنم و خودم نیستم...این ترم بعد از اینکه ٢ سال توی دانشگاه بودم واسه فعالیت توی روزنامه دانشگاه ثبت نام کردم....قبلا فکر می کردم که ممکنه وقت گیر باشه اما وقتی توی جلسه آشنایی با روزنامه شرکت کردم...یک احساس بدی نسبت به خودم پیدا کردم..احساس اینکه موجود بی فایده ای بودم....وقتی می دیدم چه آدمایی با سادگی فراوون چه کارای بزرگی کردن و دارن انجام میدن از خودم و هرچی تجملات الکی و مصنوعی بودن و تظاهر که درون خودمه بدم اومد...احساس می کنم که درونم باید یک تغییر انجام بشه..روزنامه دانشگاه می تونه این کمک رو به من بکنه که در عین سادگی و بی ریا بودن همه کار بکنم و بزرگ بشم! گرچه که از بزرگ شدن بدم میاد اما این یک وظیفه است که باید سعی کنیم ازش خوشمون بیاد....دیگه از حالت یک رویای قشنگ در اومده و به یک مسئولیت سنگین تبدیل میشه...!  تغییر احتیاج همیشگیه آدماست....!

می تونیم به تغییر باور داشته باشیم...شعار باراک اوباما واسه انتخابات آمریکا بود که همین الان داره رای گیری میشه....نمی دونم که چرا از درونم به این مرد سیاه پوست علاقه دارم و دلم می خواد که انتخاب بشه...البته همه  میگن که این هم سر و ته یک کرباسه اما من دوستش دارم...و جدا باور دارم که اگر انتخاب بشه همه دنیا شروع به تغییر و شاید احتمالا بهتر شدن می کنه....حد اقل از اون پیر مرد دهه ۵٠ میلادی بهتره که تفکرات دایناسوری عهد عتیق خودش رو با یک زن افراطی می خواد دوباره تکرار کنه ...این رو میشه کاملا فهمید!

تغییر توی همین کشور خودمون هم اجرا شدنیه....مثل همین امروز که مجلس نسبتا خنثی ما جناب به اصطلاح دکتر کردان رو استیضاح کرد و نذاشت آبروی مردم بره...این خودش نشونه بزرگی از اندکی دموکراسی درون کشور ماست و نشون میده ما هم می تونیم به تغییر باور داشته باشیم و با دست خودمون کشور خودمون رو درست کنیم! امیدوارم این اتفاقات خوشحال کننده همچنان ادامه داشته باشه و نسل ما رو اندکی از این افسردگی مزمن سیاسی نجات بده! تا بتونیم معنای تغییر رو احساس کنیم! تا بتونیم اندکی مانند جوون های اواخر دهه ٧٠ مخصوصا سال ٧۶ به بعد احساس کنیم!

خدایا واسه همه چی که به من دادی متشکرم!!! واسه همه آدمهای خوبی که توی زندگی من قرار دادی متشکرم...واسه چیزایی که به من یاد دادی متشکرم...از ته دلم می خوام احساس کنم هنوز جوونم و می تونم امیدوار باشم به آینده!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧ - incomplete

الف.ز.میم

چرا چند وقت چیزی ننوشتم؟ خودم هم نمی دونم...اما الان به خاطر یک دوست تصمیم گرفتم دوباره بنویسم..البته آدم باید همیشه واسه دل خودش بنویسه..اما دوست آدم هم ممکنه کاری بکنه که آدم دلش بخواد بنویسه...!

عجب ترمی داریم ما.....آمار مهندسی, کنترل موجودی 1 , زبان تخصصی که هر سه تاشون توی کنکور ارشد هستن بقیه هم که ارزیابی کار و زمان (work study ) و  مقاومت مصالح و کنترل پروژه هستن که درسهای سنگینی هستن...خصوصا واسه درس ارزیابی پروژه داریم که 6 نمره از 20 نمره داره و واسه پروژه هم باید بریم کارخونه و خوب کلی کار داره دیگه...و متاسفانه ما هنوز خیلی وارد درس خوندن نشدیم....!

اتفاقهای زیادی توی این مدت افتادن که نوشتنشون طولانی هستن اما مهمترینشون باز شدن سایت بالاترین عزیزه که آدم همیشه همه چی می تونه توش پیدا کنه و یک دنیای خیلی بزرگ و دوست داشتنیه...واقعا بدون بالاترین اینترنت خسته کننده و بیهوده است...!

احساس می کنم ذره ذره دارم برمیگردم به دوران گذشته....پاک و صاف و ساده....به کمک دیگران....احساساتم داره زنده میشه......اما نباید از حول حلیم بیفتیم تو دیگ..همینطور یواش یواش خوبه...!
پدر و مادر گرامی هم از همه تعطیلات حد اکثر استفاده رو می کنن و این دفعه هم رفتن شمال و ما موندیم و مادربزرگ پیرمون و خواهر و شوهر خواهر عزیز...! ولی خوش گذشت ها...با وجود اینکه بازم کسی پیشم بود احساس زندگی مجردی (الف.ز.میم) بهم دست داده بود....تجربه خوبیه! نیشخند

پ.ن.1: اونی که خودش می دونه........اینقدر بهش مدیونم و باید ازش تشکر کنم که نمی دونم چطوری تو چشاش نگاه کنم از خجالت!

پ.ن.2: ندارد!

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ - incomplete

 

امان از دست این استاد های نمی شناسم.....هفته اول برامون کوییز گذاشتن هیچی ....جزوه هم که درست نمی گن...درس هم درست نمی دن...البته خوب بالاخره باید تجربه از یک راهی به دست بیاد دیگه....اما خوب دلیل نمیشه که سر کلاس به بچه ها اینقدر توهین کنن...!

برادر ما هم رفت کیش درس بخونه و ما موندیم پیش مامان و بابا تنها به عنوان بچه آخر...و خوب میگن که بچه آخر واسه پدر و مادر می مونه...من هم مجبورم بمونم....تنهایی رو خیلی دوست دارم اما الان یکم دلم گرفته و فکر کنم حوصلم هم سر خواهد رفت!

توی یک سایت خوندم نوشته بود توی آلمان مهندس کمه....با کمبود مهندس متخصص مواجه شدن....خندم گرفت...ما اینجا تو کشورمون اینقدر مهندس بیکار داریم بعد اونجا اینطوریه...کاش می شد این مهندس های مملکت ما برن اونجا...!

توی دانشگاه ما نمایشگاه کتاب افتتاح شده.....امان از این کارهای دانشجویی نصف کاره....فقط کتاب های رشته برق توش بود...از بس که مهندس برق زیاده...همشون بیکار شدن کتاب نوشتن...نمی دونم این همه می خوایم چیکار..؟!!!

چرا همش دلم می خواد اینجا چیزی بنویسم اما نمی دونم چی؟

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ - incomplete

تانک T-72 روسی می دزدن...!

یعنی دیگه این مدلش رو ندیده بودیم....داشتیم با جناب پدر اخبار بی بی سکینه نگاه می کردیم ....یک خبر گفت که دزدهای دریایی نزدیک سومالی به یک کشتی اکراینی دست برد زدند...توش ٢٠ تا تانک T-72 روسی بوده داشته می رفته کنیا واسه ارتش....خوب آخه به کی بری بگی..بعد میگن چرا دنیا امن نیست!!

مسخرم می کنن میگن چرا همیشه آخر شب قبل از خواب میری حموم....میگن باید حتما صبح بری که تر و تازه بشی می خوای بری بیرون (آی بدم میاد از این سوسول هایی که می خوان ادای خارجی ها رو در بیارن)...من میگم آقا اینقدر حال میده شب میری حموم سبک میشی خواب بعدش اینقدر کیف میده که چی...تازه آخر شب فشار آب هم بهتره...خلاصه که الان همچین راحت میرم می خوابم که نگو! فردا صبح هم مثل پسرهای خوب میرم سر کلاس کنترل موجودی 1 !

یعنی برم حل تمرین احتمال رو بگیرم ؟ سخته ها....دفعه قبل که واسه برنامه نویسی خوب کار نکردم...اما ایندفعه کلی دارم می خونم .....خدا کنه خوب بشه...ایندفعه استادش عضو گروهه صنایعه...اگر خراب کاری کنم آبروم رفته!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ - incomplete

تولدت مبارک!

تولدت مبارک....نمی دونم چرا هیچ احساسی نسبت بهت ندارم...شاید چون فکر می کنم هیچ فایده ای برام نداشتی....البته قطعا که داشتی اما من درک نمی کنم..فکر می کنم هرچی توت نوشتم الکی بوده و دردی رو ازم دوا نکرده...البته که از اولش هم می دونستم قرار نیست اینطوری باشه...اما باز هم من قدر نشناس نیستم....توی این یک سال سعی کردم همه چیو بنویسم اما نشده....نشده که راحت بشم و خودم رو خالی کنم...شاید چون می دونم بقیه اینجا رو می خونن...شاید هم...افسوسخنثی  البته یک نفر هست که با خوندنت چیزهای جدیدی رو تجربه کرده...شاید هم قسمت بوده که من فقط واسه اون یک نفر اینجا رو درست کنم....گرچه احساس می کنم الان جز اون یک نفر خواننده دیگه ای نداشته باشی اما همون یک نفر خودش یک دنیاست....! تولدت مبارک

خنده ات از ته دل          گریه ات از سر شوق         نبود هیچ غروبت غمناک!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز اول مهر بود اما واسه شهادت حضرت علی (ع) تعطیل بود. از فردا دیگه همه چی شروع میشه....جون کندن و بدو بدو و سر کلاس رفتن و جزوه نوشتن و.....! البته من که کلاس ندارم سه شنبه ها یک روز بیشتر تعطیلم...!‌‌از خود راضی

بچه های ٨٧ی رو هم تو دانشگاه چرخوندیم که همه جا رو یاد داشته باشن....خیلی کار خسته کننده ای بود اما خوب ثواب داشت حسابی...بنده خدا ها دیگه روز اول گیج نمیزنن که ترم بالایی ها بهشون بخندن....حتی فکر کنم الان از بعضی از بچه های ٨۶ی هم بهتر بلد باشن دانشگاه رو....مثلا عمرا اگر ٨۶ی ها بدونن آزمایشگاه فیزیک ٢ کجاست..!شیطان

این ترم هم با کلی برنامه ریزی و قول و قرار واسه درس خوندن شروع میشه اما چشم به هم می زنی میبینی داری واسه شب امتحان و نمره می خونی....حالم بد میشه وقتی فکر می کنم بهش...!
یعنی جدا نمیشه کاری کرد که شب امتحانی نشه؟!!!
خدایا ما رو از شر کارهای دقیق ٩٠ی نجات بده...!
رهرو آن نیست که دقیقه ٩٠ کار کند بلکه آن است که تمام ٩٠ دقیقه کار کند...

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ - incomplete

تور دانشگاهی!!!!!

امروز از صبح از ساعت 8 تا دم افطار توی دانشگاه راه می رفتیم و واسه ورودی های جدید حرف می زدیم که فلان بخش دانشگاه چیه و فلان آزمایشگاه کجاست...یکوقت بنده خدا ها گیج نزنن همون اول کاری...آخه آدم وقتی یکدفعه وارد یک جایی میشه که نمی شناسه احساس عدم اعتماد به نفس بدی می کنه و تا بیاد دوباره اون اعتماد به نفس و راحتی رو پیدا کنه کلی ( حداقل یک ترم) طول میشکه....اسمش هم گذاشته بودیم تور دانشگاهی...فردا صبح هم باید بریم واسه بقیشون توضیح بدیم البته فرقش اینه که امروز همشون برق بودن اما فردا صنایع هم دارن از خود راضی....طرح جالبی بود که یکی از روزنامه های دانشگاه راه انداخته بود...البته متاسفانه طبق روال همه کار های جمعی  و گروهی عدم هماهنگی و آمادگی اول کار به چشم می خورد اما یواش یواش بهتر شد... خداییش آخرش دیگه صدام در نمیومد!!!! تازه من کم حرف زدم وای به    حال بابایی که همش از اول تا آخر حرف می زد....ناراحت

دیشب شب احیاء بود...زیاد اعتقادی به گریه زاری و این چیزا ندارم اما نمی دونم چرا یک احساس خوبی بهم دست داده بود...انگار باز هم بیشتر احساسات گم شده داشتم که پیداشون کردم...البته که از این بابت مدیون کسی هستم که امیدوارم راحت بتونه روح خودش رو قوی کنه...براش دعا می کنم! امروز که کلی خسته با بچه ها از دانشگاه بر می گشتم این احساس بیشتر هم شد...شاید چون لذت می بردم از بودن با دوستام!

قبلا فکر می کردم اگر بخوام توی دانشگاه فعالیت دانشجویی داشته باشم ( مثلا تو روزنامه دانشگاه) از درس و اینا میفتم...اما حالا فکرش رو که می کنم می بینم اشتباه می کردم....بلکه درست اینه که اینقدر بزرگ و عاقل شده باشی که بتونی مدیریت قوی داشته باشی و وقت واسه همه کار داشته باشی هم درس خوندن هم کار دیگه کردن...اما حیف که هنوز بزرگ نشدم و می ترسم نتونم این کارو بکنم ای بسوزه پدر این ترس...!!!

پ.ن 1 : امان از این جهشی خوندن و جلو افتادن از سن!

پ.ن 2 : آخجون ساعت ها رو می کشن عقب آدم 1 ساعت زیاد داره امشب چه حالی میده!!
گرچه که فرقی نمی کنه سر خودمون رو الکی گول می زنیم! اما بازم کیف میده!!!از خود راضی

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ - incomplete

 

امروز با ١٨ واحد درسمون رفتیم برگه انتخاب واحد رو بدم به یکی از این استاد های گروه امضاء کنه همیچین زد توی ذوقم که دپرس شدم....بهم گفت ١٨ واحد کمه شما باید ٢٠ واحد برداری...کنکور ارشد هم حتما شرکت کنی...نمی دونم تقصیر خودمه که خودم رو کم می بینم یا اینکه بقیه منو خوب نمی شناسن و فکر می کنن من خیلی کارم درسته؟!!!

امروز یک کاری کردم که به نظرم بچه گانه اومد. یک دوست خوب رو از خودم رنجوندم..گرچه که اون هم قبلش منو ناراحت کرده بود اما نباید این کار رو می کردم....بدیش اینه که هنوز هم از کاری که کردم ناراحت نیستم و این بیشتر عذابم میده.....درونم احساس می کنم که چون اون خودشو بیش از حد لوس کرده بود حقش بود که اینطوری کنم باهاش...اما از اون نباید بیشتر از این انتظار می داشتم و خوب اونم فرقی با بقیشون نمی کنه و این رو میشد از اول خوب تشخیص داد با این وجود من فکر می کردم که اینطور نیست...

از این بیشتر ناراحتم که بچه شدم و ته دلم هنوز هم می خوام که مثل بچه ها رفتار کنم...!

ما کی می خوایم بزرگ بشیم؟ حیف که در اوج بچگی رفتارمون بزرگانه است و در اوج منطق رفتار بچه گانه داریم.

در کل من هنوز هم دوران بچگی رو بیشتر دوست دارم. شاید دلیل اینکه ار کنکور ارشد می ترسم هم همین باشه!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧ - incomplete